سلام به یه مرد واقعی احتیاج دارم کمک لازم دارم هرکی هست واقعا میتونه کمک کنه شماره بذاره
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:14 توسط سارا |
عمری بجزبیهوده بودن سر نکردیم
تقویمها گفتند و ما باور نکردیم ...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:28 توسط سارا |
بسترم صدف خالی یک تنهاییست
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری
ه.ا.سایه
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 17:32 توسط سارا |
دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم امروز او مارا
فردا ؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14:14 توسط سارا |
چرا تا شکفتم ؟
چرا تا تورا داغ بودم نگفتم ؟
چرا بی هوا سرد شد باد ؟
چرا از دهن
حرفهای من
افتاد ؟ ...
قیصر امین پور
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:55 توسط سارا |
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:35 توسط سارا |
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
گلهای رنگارنگ شماره ۲۳۷ ماهور، با صدای بنان، به همراه پیانو معروفی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی سر خویش گیر و رستی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من؟ آرزو گم کردهای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
به اقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 12:57 توسط سارا |
شعر از شاملو
من فكر مي كنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ
احساس مي كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگ زاي
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
مي جوشد از يقين؛
احساس مي كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
مي رويد از زمين.
***
آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز
در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛
از بركه هاي آينه راهي به من بجو!
***
من فكر مي كنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد:
احساس مي كنم
در چشم من
به آبشر اشك سرخگون
خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس؛
احساس مي كنم
در هر رگم
به تپش قلب من
كنون
بيدار باش قافله ئي مي زند جرس.
***
آمد شبي برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه
گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:
(( – آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! ))
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 16:42 توسط سارا |
دوستان گلم سلام
ملتمسانه با اون دلای پاکتون واسه یکی که خیلی نیاز داره دعا کنید مرسی
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 19:24 توسط سارا |
نخستین نگاهی که مارا بهم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دلهای مارا
به بوی خوش آشنایی سپرد
به مهمانی عشق برد !
پر از مهر بودی پراز نور بودم
پر از شوق بودی پراز شور بودم
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم
نگاهی ربودیم و رازی نگفتیم
چه خوش لحظه هایی که "میخواهمت" را
به شرم وخموشی نگفتیم و گفتیم !
چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم
چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم
چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق
چو یک نغمه ی شاد ... باهم شکفتیم
من وتو چه دنیای پهناوری آفریدیم
من و تو بسوی افق های نا آشنا پرکشیدیم
من و تو ندانسته دانسته رفتیم و رفتیم و رفتیم
چنان شاد خوش گرم پویا
که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم
دریغا دریغا دریغا ندیدیم
" چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست "
دریغا در آن قصه و غزلها نخواندیم
" که آب و گل عشق با هم سرشته ست "
از آن روزها ـ آه ـ عمری گذشته ست
من و تو دگرگونه گشتیم
دنیا دگرگونه گشته ست !
در این روزگاران بی روشنایی
در این تیره شبهای غمگین که دیگر
ندانی کجایم
ندانم کجایی !
چوبا یاد آن روزها می نشینم
چو یاد تورا پیش رو مینشانم
دل جاودان "عشقم" را
به دنبال آن لحظه ها می کشانم ..........
فریدون مشیری
نامردی اگه خوشت بیادو نظر ندی
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 20:3 توسط سارا |
"بنام حضرت دوست که هرچه میرود عنایت اوست" دوستان عزیز سلام یه چند وقتی بود نبودم امشب اومدم از علت تاخیرم بگم . راستش یه چند وقتیه درگیر یه جریان عشقی شدم . بذارید از عشقم به "توحید" بگم. خیلی وقت پیش طی یه جریانات عجیبی که بعدا میگم با اون آشنا شدم و این آشنایی ۴-۵ ماه بعد تبدیل به یه عشق شد بدون اینکه حتی یه بار همدیگرو ببینیم ( آخه میدونید من تو همدان زندگی میکنم و توحید تهرانه ) خلاصه یه مدت بعد یه اتفاق شوم بین ما فاصله انداخت اما خدای عاشقا نذاشت ازهم دور بمونیم و بعد اون ماجرا فهمیدیم چقدر واسه هم ارزشمندیم و تازه متوجه شدیم عشق یعنی چی ؟! می بینید حتی ۳۶۰ کیلومت فاصله هم نمیتونه بین دونفر عاشق فاصله بندازه جونم براتون بگه من و این آقا توحید گل قراره باهم ازدواج کنیم ومطمئنیم که با توکل به اون بالایی و توسل به یه عشق ناب میشه یه زندگی خوب ساخت. بچه های خوب تربیت کرد و ... هدفم از گفتن این ماجرا چیزی نبود جز اینکه به یادمون بیاریم کی هستیم و قدر زیباییهایی که خودش تو وجود تک تکمون قرار داده رو بدونیم و با دوستیهای بی هدف و خیابونی که تهش هیچی نیست جز حسرت و پشیمونی ارزشها و شخصیت خودمونو زیر پا نذاریم و بجاش روابطی پایه گذاری کنیم که مارو به جایی ببره که لیاقتشو داریم و بدونیم بدون دیدنم میشه عاشق شد ! توحیدم دوست دارم از صمیم قلبم . عزیزان من واسه همه ی عاشقا دعا کنید . خدانگهدارتون
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 19:52 توسط سارا |
گاهی وقتا ما آدما وقتی یه چیزی رو از دست میدیم یا ازش دور میشیم تازه میفهمیم چقدر دوسش داشتیم یا بهش احتیاج داریم ! من این حقیقت تلخو تو این روزای اخیر بوضوح تجربه کردم . من یه داییییییییییییی توحید داشتم و دارم که واقعا عاشقشم قبلا هم بودم اما از وقتی که قرار شده ازش دور بشم میفهمم چقدر نبودش برام سخته و بدون اون نمیتونم آخه خیلی وهربون و دوست داشتنیه منم خیلی دوست داره اما چیکار کنم که به دلایلی نمیتونم فعلا پیشش باشم ! دایییییییی جونم اگه این متنو میخونی بدون که خیلییییییییی عاشقتم و حتی یه لحظه هم نمیتونم بهت فکر نکنم اما حیف که خدا اونجوری که من و تو میخوایم نمیخواد یعنی فعلا نمیخواد امیدوارم یه روز همون اتفاقی بیفته که من آرزوشو دارم آخه خیلی دلم برات تنگ میشه میدونم واسه توام سخته اما این دوری به نفع هردوی ماست خودت که میدونی .
داییییییییی عاشقتتتتمممم خودت گفته بودی اینجوری نگم اما نمیشه چون واقعا برات میمیرمممممم بدون توام میمیرم دوست دارم از ته ته ته ته ته ته ته ته ته ته قلبم بوووووسسسسسسسسسس
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 16:46 توسط سارا |
توحید جونم
خوش اومدییییییییی
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 21:46 توسط سارا |
سلام
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 18:44 توسط سارا |
خواهم که مگر ز مرگ بگریزم می خندد و می کشد در آغوشم پیمانه ز دست مرگ می گیرم می لرزم و با هراس می نوشم ( فریدون مشیری ) هرچه کمتر شود فروغ حیات رنج را جانگدازتر بینی سوی مغرب چو رو کند خورشید سایه ها را درازتر بینی ( رهی معیری ) مرگ من روزي فرا خواهد رسيد در بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبار آلود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور مرگ من روزي فرا خواهد رسيد روزي از اين تلخ وشيرين روزها روز پوچي همچو روزان دگر سايه اي ز امروزها، ديروزها ديدگانم همچو دالانهاي نور گونه هايم همچو مرمرهاي سرد ناگهان خوابي مرا خواهد ربود من تهي خواهم شد از فريادِ درد مي خزند ارام روي دفترم دستهايم خالي از افسونِ شعر ياد مي ارم كه در دستان من روزگاري شعله ميزد خون شعر! خاك مي خواند مرا هر دم به خويش ميرسند از ره كه در خاكم نهند اه شايد عاشقانم نيمه شب گل به روي قبر غمناكم نهند بعد من ناگه به يك سو مي روند پرده هايِ تيره دنيايِ من چشمهاي نا شناسي مي خزند روي كاغذها و دفترهايِ من در اتاق كوچكم پا مي نهد بعد من با ياد من بيگانه اي در بر آيينه مي ماند به جاي تار مويي،نقش دستي،شانه اي! مي رهم از خويش ومي مانم زخويش هرچه برجا مانده ويران مي شود روح من چون بادبان قايقي در افقها دور وپنهان مي شود مي شتابند از پي هم بي شكيب روزها و هفته ها و ماه ها چشم تو در انتظار نامه اي خيره مي ماند به چشم راه ها ليك ديگر پيكر سرد مرا مي فشاردخاكِ دامنگير خاك! بي تو دور از ضربه ها قلب تو قلب من مي پوسد آنجا زير خاك بعدها نام مرا باران وباد نرم مي شويند از رخسار سنگ گور من گمنام مي ماند به راه فارغ از افسانه هاي نام و ننگ ( فرمغ فرخزاد )
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 13:56 توسط سارا |
دوستان عزیزی که در داخل یا خارج از کشور تشریف دارن : بزودی فروش آن لاین صنایع دستی هنر سرای تخت جمشید در وبلاگ این هنرسرا آغاز می شه 100% مطمئن ! آدرس :
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:28 توسط سارا |
فاطمه جون واسه آژلود عکس برو تو آدرس http://img.majidonline.com/ از قسمت براوز عکستو از تو هارد انتخاب کن آژلود رو بزن یه آدرس بهت می ده بگیر بذارش تو وبلاگ ما ممنون می شم
در مورد چگونگی عکس هم هر جور راحتی !
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 13:45 توسط سارا |
من چند بار باید عرض کنم ؟ من نه بی اف می خوام نه اهلش هستم ! آهای ناشناس مطالبو بخون بعد سخنرانی و نصیحت کن !!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 20:33 توسط سارا |
سلام! همین
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:11 توسط سارا |
یلام عاشقا پساپس عیدتون مبارک ...................
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:13 توسط سارا |